توی صورتش زول زدم، گفتم ببین... هیچ ندارم. یک مشت کتاب، شعر و چند نقاشی ِ بدرد نخور و چند مجموعه عکس، از عکاسی اَم از طبیعت و خیابان های شهرمان. از من چه می خواهی؟ عشق؟ تنفر؟ زندگی از من چیزِ وحشتناکی ساخته. پُر ِ از تناقضم، پُر از تضادهای گوناگون. دیروز داشتم فکر می کردم واقعاً وجود و زندگی در اینجا چه فایده ای دارد؟ جز طبقه ی پایین و بالای جامعه، که همیشه وضعشان در همه ی حال و روزگارها یکی بوده است، طبقه ی وسط ِ جامعه در حال ِ له شدن است و -کم کم همه نه- دارد به سرعت می رود پایین... زیر ِ آب. عشق، زندگی، پول، سفر... کلمات خوشگل و خوبی اَند برای خودشان ولی...دیشب ناتور دشت...
ما را در سایت ناتور دشت دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 35 تاريخ: يکشنبه 9 آبان 1395 ساعت: 19:52